سلام بزرگترین کبوتر خانه ایران در روستای چهاربرج از توابع بخش پیربکران از شهرستان فلاورجان اصفهان در معرض تخریب قرار گرفته است .برج کوچک کنار آن به دلیل سهل انگاری از وسط یک برش طولی خورده و نصفه ی شرقی چند روز پیش فرو ریخته است خواهشمندم تا برج بزرگ تخریب نشده همه را خبر کنید واقعا ً حیف این آثار ارزشمند ماست که این گونه دارد از بین می رود
با تشکر علی اکبر کارگری 09134007005امروز 91/02/03
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:50  توسط علی اکبرکارگری چهاربرجی
|
با عرض سلام
از همه ي دوستاني كه عيد راتبريك گفتند ممنونم بايد ببخشيد كه دير شد اما تو ايام عيد حسابي سرم شلوغ بود تاحالا به وبلاگ سر نزده بودم .اين دوبيت تقديم به همه ياران خوبم :
نوروز
در سفره هاي عيد صفا هم بياوريد يك شاخه گل زباغ خدا هم بياوريد
تحويل مي شود اگراين سال روي عشق نوروز را به خانه ی ما هم بياوريد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 18:15  توسط علی اکبرکارگری چهاربرجی
|
چهار تا دوبیت تقدیم به دوستان عزیز تر از جانم :
***************
شب های بی تو وافسوس های من
بی خوابی تو و کابوس های من
کی می شود که بگیرند جشن صلح؟
لبخند های تو با بوس های من
*****
برای قصه ی ما یک کلاغ کافی نیست
اقاقی کمرِ کوچه باغ کافی نیست
هزار دشت پر از لاله و شقایق نیز
برای اینهمه اندوه و داغ کافی نیست
*****
با نیزه و شمشیر و خدنگت برخیز
ما سینه شدیم با تفنگت برخیز
امروز دلی چو شیشه بر کف داریم
تردید مکن با دل سنگت برخیز
*****
تورا با مرام ِ خودت دوست دارم
به رنگ و به نام ِخودت دوست دارم
مرا با تمام ِ خودم گر بخواهی
تورا با تمام ِ خودت دوست دارم
با عرض پوزش از حضور دوستان عزیز قبلاًدر ادامه ی این پست مثنویی گذاشته بودم که فعلاَ اونو برداشتم انشاء الله اگه بتونم اونو با ویرایش جدید در پست های بعدی خواهم گذاشت.
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 11:6  توسط علی اکبرکارگری چهاربرجی
|
جوانه زد گل خورشید پشت ابرویت
گریخت ظلمت شب در سیاهی مویت
هزار موج پریشان به سجده افتادند
به روی شانه چو رقصید موج گیسویت
اگر چه سیب تو بیمار می کند دل را
شفا دهنده ی درد است خال هندو یت
به بند می کشد آزادی نفسها را
میان آینه حتی نگاه جادویت
عبور می کند از فصلهای تودرتو
سفیر گل که به همراه می برد بویت
به بی قراری من کاش هدیه می کردی
تبسم گل سرخی زگلشن رویت
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 17:44  توسط علی اکبرکارگری چهاربرجی
|
گرسنگی؟
نان خالی بود شام دیشبم
باز مرغک تخم خود را خورده بود
گفتم اورا می خورم امشب ولی
دزد تنها مرغ ما را برده بود
میگذرم:
گرچه از کوچه ی غم رقص کنان میگذرم
بی تو در خلوت شبها نگران می گذرم
پرده بردار زرخ تا نفسی هست مرا
ور نه من نیز به اجبار زمان می گذرم
می زنم شام وسحر حلقه ی درگاه تورا
تو نمی آیی ومن گریه کنان می گذرم
دوستانم همگی منتظر و سنگ به دست
تا ببینند من مست چسان می گذرم
عاشقی وقت عبادت به منِ مست نداد
ساقیا می ده که از هر دو جهان می گذرم
"کارگر"اشک رساتر زهزاران غزل است
فرصتی نیست من از شرح و بیان می گذرم
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 18:11  توسط علی اکبرکارگری چهاربرجی
|
میان سینه اش آن سنگ سرخ خون آلود
همیشه منتظر شیشه ی دل ما بود
به هر دری که زد احساس عاشقانه من
زمانه غنچه لب را به خنده ای نگشود
بُوَد به گردن چشمش گناه صد ها خون
اگر چه پنجه به خون کسی نمی آلود
به زخم خاطره ی من نمک نمی پاشید
به بی وفایی خود گر جفا نمی افزود
نکرد فرصت خندیدن مرا تجدید
که تا ابد به کلاس غمش شوم مردود
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 0:0  توسط علی اکبرکارگری چهاربرجی
|
وقتی دلم برای تو بی تاب می شود
اشکم جوانه ی غزلی ناب می شود
گویازدی به تار دلم زخمه ای که باز
دل بی قرا روقافیه بی تاب می شود
از بس ستاره ریخته ای در نگاه شب
شرمنده در حضور تو مهتاب می شود
شمعی که رقص شعله به آیینه ها فروخت
از شرم رویت ای گل من آب می شود
کارون که سر به دامن دریانهاده است
با بوسه ای به پای تو سیراب می شود
گاهی که می رسد به شب کوچه بوی تو
پلک هزار پنچره بی خواب می شود
دیر آمدی دوباره ودر کوچه باغ ما
دارد گلاب ناب تو نایاب می شود
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 8:8  توسط علی اکبرکارگری چهاربرجی
|
سهم آغوش توشد تنهائیم
پرشد از تو خلوت رویائیم
ای تماشایی ترین لبخند باغ
در تمام وسعت بینائیم
قد کشیدی تا بلندای طلوع
خط کشیدی بر شب یلدائیم
جان عشق از حال دیروزم مپرس
با تو من امروزیم فردائیم
خانه ام دیگر ته آن کوچه نیست
بی نشانم کرده ای هر جائیم
آمدی تا بشکنی گلدان من
دیگر اکنون وحشی ام صحرائیم
خرداد۸۴
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:46  توسط علی اکبرکارگری چهاربرجی
|
اشکیم که ازچشم زمان افتادیم
آهیم که بر سینه گران افتادیم
بودیم چو کوه محکم اما امروز
کاهیم که بر آب روان افتادیم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:15  توسط علی اکبرکارگری چهاربرجی
|
شب تاریک زمین خفته درآغوش زمان
نفس ثانیه ها سردتر ا ز با د خزان
طپش قلب محبت شده آنقدرضعیف
که نمی جنبد ازآ ن درتن عشقی شریان
گل پژمرده احساس به امید نجات
لب خشکیده نهاده است به مرداب جها ن
به غزل میل نداردلب یک شاعر مست
به وفاروی ندارد دل یک یار جوان
تا چنان است زمان یاکه چنین است زمین
خاک بر فرق زمین وای بر احوال زمان
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 12:42  توسط علی اکبرکارگری چهاربرجی
|
آیینه وآب تا سرودن دارد
چشم تو توان دل ربودن دارد
هرچندکه صبح صادقی اما باز
آغوش توای پری غنودن دارد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 7:45  توسط علی اکبرکارگری چهاربرجی
|
نگاه روشن دل رابه رنگ بخشیدیم
جمال آینه ها را به زنگ بخشیدیم
تمام حوصله های ترانه گفتن را
به حرف های دروغ وجفنگ بخشیدیم
همیشه نوبت افسانه های بی بی را
به چند سی دی خوش آب ورنگ بخشیدیم
تمام گرمی آغوش خودبه سگ دادیم
به جوجه های کبوتر فشنگ بخشیدیم
تمام باغچه هایی که حق سوسن بود
به برجهای به ظاهر قشنگ بخشیدیم
عصای دست پدرهای پیرمان نشدیم
به قبرشان گل وخرما وسنگ بخشیدیم
مگرزچشمه میهن غزل نمی جوشید
که کام تشنه به جام فرنگ بخشیدیم
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:1  توسط علی اکبرکارگری چهاربرجی
|
شعر من اهنگ صفای دل است
نغمه ی بی رنگ و ریای دل است
آنچه زبان گفت ومرکب نوشت
گوشه ای ازآه ونوای دل است
در چمن معرفت ای آشنا
ردی اگر مانده زپای دل است
رونق بازار ادیبان شهر
سکه ی عشق است و طلای دل است
<کارگرا>بوده وهست و بود
یار من آنکس که خدای دل است
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:21  توسط علی اکبرکارگری چهاربرجی
|